هر روز بزرگتر از دیروز دلبندم ...
سلام مادر فدات شه عزیزم خدایا قبل از همه چی شکر بخاطر داشتن همه چی مخصوصا ارسانم که همه چی امه گله از گلم لطیف تر و خوش بو تره شکر خدایا قدرت هوش و فکرت بیشتر شده وقتی چیزی و توضیح میدم گوش میدی چی میگم میگم در و ببند میبندی میگم برو گوشی مو بیار میاری میگم ارسانم کنترل ماهواره رو بده میدی و میدونی کدوم مال ماهواره است .بخورمت من درسته
با دایه معصومه ات به گل ا آب میدی
عاشق پارک رفتنی برات بابات واسه ماهگر پرد 14 ماهگی ات تاب و دوچرخه خرید اون روزم که 14 ماه شدی از بانه اومدیم 5 شنبه بو رفتیم خونه کاکه که ما تو تراس نشسته بودیم که تو تنهایی رفتی تو و قفل پشت درو انداختی ما رو میگی سکته کردیم از ترس که بترسی ولی عین خیال ات نبو د
تا بابات درو با هزار زحمت قفل شو شکست تا تو آسیب نبینی
به خیر گذشت عزیزم./.روز 2 خرداد که جمعه میشد بابا حاجی از بانه اومد و با هم رفتیم عیادت عمو احمد بابا جون بیچاره سرطان دارن و در حال شیمی درمانی ان شاالله هر چه زودتر بهتر بشن آروزی سلامتی و شفای همه ی بیمارارو داریم آمین .و اما تو شیطون وروجک من اونجا با یوسف پسر پسر عموی بابات و سامیار پسر دختر عمو ای بابا ت بازی میکردی هواتو داشتن نخوری زمین دنبال مرغ و خروسا میدویدی کیف میکردی .خلاصه شب بابا حاجی خونه ما بود صبح زود از خواب پا شدی ساعت 7 من فکر کردم جیش داری میری دستشویی و لی با کمال نا باوری رفتی به بابام سر زدی ببینی هنوز اونجاست منو میگی اشکام گوله گوله میریخت پایین .دست بابا جون درد نکنه واست یه ماشین خریده بود یک ذوقی کرده بودی پایین ام نمی اومدی ازش
حالا باید کلی عکس بذارم این لپ تاپ خرابه نمیشه عکس گذاشت با بابا جوونم رفتی بانه و اون روز کلی سقز گردی کردیم.و بعد 2 شنبه با هانیه جون و مامانش رفتیم پارک خوش گذشت و همش از مردم دوچرخه میگرفتی به مامان جوون میگفتی تاب ای پارک مال منه انگار شخصیه
والا گل پسر کارایی میکنی مغز ادم صوت میکشه میگی بریم منم میگم برو لباس میری کلاه و شلوار میاری بریم عاشق بازی کردن بادایی سینا و دایی علی جونی بالش بازی میکنید 1234 میگی واسشون بالش بندازن فیلم گرفتم روزی 100 بار نگاه میکنی 28 اردیبهش تولد علی جون بود تولدت مبارک داداش گلم
و 14 خرداد تولد دایی سینا که واسش تولد گرفتیم شمعارو تو فوت میکردی میرقصیدی دست میزدی و..
..تو این مدت یه عروسی ام رفتیم بوکان دختر پسر عمو بابا آغا کویستان 9 خرداد بود و با بابایی جون تو سالن میگشتی و با قوطی اب معدنی بازی میکردی
16 خرداد ام با بابا جون رفته بودی کارگاه شون بابا جلال میگفت سونیا ارسان اینقدر دلبری کرده بهش دختر دادن میگفت اینقدر خاک بازی کردی که نمیشد از زمین بلندت کرد . اما کارای 14 ماهگی ات شعر اعضای بدن و میخونی چشم چشم دو ابرو دماغ و دهن یه گردو حالا بذار 2 تا گوش موهاش نشه فراموش چوب چوب یه گردن عاشق چوب چوب یه گردن گفتن هستم واضح نیست ولی حرکات نشون دادن اعضات درسته
الان تو خونه کمتر بهت مای بی بی میزنم میبرمت دستشویی به کاروان میگی کارووو به سینا میگی لاله به من میگی نــــــــــــــــــــــو نا فعلا اینا یادمه 2 روز دیگه ماهگرد 15 ماهگی ته و 1 تیر دایی سینا میره سر بازی
و تولد بابا جون جلال اه
فعلا بای تا پست بعدی




هر روز بزرگتر از دیروز دلبندم ... 

